حكيم ابوالقاسم فردوسى

5

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چه گونه سر آمد بنيك اخترى * بر ايشان همه روز كند آورى بگفتند پيشش يكايك مهان * سخنهاى شاهان و گشت جهان چو بشنيد از يشان سپهبد سخن * يكى نامور نامه افكند بن چنين يادگارى شد اندر جهان * برو آفرين از كهان و مهان داستان دقيقى سخن سراى چو از دفتر اين داستانها بسى * همى خواند خواننده بر هر كسى جهان دل نهاده بدين داستان * همان بخردان نيز و هم راستان جوانى بيامد گشاده زبان * سخن گفتن خوب و طبع روان بشعر آرم اين نامه را گفت من * ازو شادمان شد دل انجمن جوانيش را خوى بد يار بود * ابا بد هميشه به پيكار بود برو تاختن كرد ناگاه مرگ * نهادش بسر بر يكى تيره ترگ بدان خوى بد جان شيرين بداد * نبد از جوانيش يك روز شاد يكايك ازو بخت برگشته شد * بدست يكى بنده بر كشته شد برفت او و اين نامه ناگفته ماند * چنان بخت بيدار او خفته ماند [ الهى عفو كن گناه و را * بيفزاى در حشر جاه و را ] [ گفتار اندر ] بنياد نهادن اين نامه دل روشن من چو برگشت ازوى * سوى تخت شاه جهان كرد روى كه اين نامه را دست پيش آورم * ز دفتر بگفتار خويش آورم بپرسيدم از هر كسى بيشمار * بترسيدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسى * ببايد سپردن بديگر كسى و ديگر كه گنجم وفادار نيست * همين رنج را كس خريدار نيست [ برين گونه يك چند بگذاشتم * سخن را نهفته همى داشتم ] [ سراسر زمانه پر از جنگ بود * بجويندگان بر جهان تنگ بود ] ز نيكو سخن به چه اندر جهان * بنزد سخن سنج فرّخ مهان [ اگر نامدى اين سخن از خداى * نبى كى بدى نزد ما رهنماى ] بشهرم يكى مهربان دوست بود * تو گفتى كه با من بيك پوست بود مرا گفت خوب آمد اين راى تو * به نيكى گرايد همى پاى تو نبشته من اين نامهء پهلوى * به پيش تو آرم مگر نغنوى گشاده زبان و جوانيت هست * سخن گفتن پهلوانيت هست شو اين نامهء خسروان بازگوى * بدين جوى نزد مهان آبروى چو آورد اين نامه نزديك من * بر افروخت اين جان تاريك من در داستان ابو منصور بن محمد بدين نامه چون دست كردم دراز * يكى مهترى بود گردن فراز جوان بود و از گوهر پهلوان * خردمند و بيدار و روشن روان خداوند راى و خداوند شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم مرا گفت كز من چه بايد همى * كه جانت سخن بر گرايد همى به چيزى كه باشد مرا دست‌رس * بكوشم نيازت نيارم بكس